سالگرد ازدواج

مینویسم سرشار از عشق
برای تویی که همیشه
تنها مخاطب خاص دلنوشته های منی...
برای تو که بخوانی و بدانی
دوست داشتنت در من
بی انتهاست...
پنج شنبه 27 شهریور دهمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود و با خاله نگار قرار گذاشتیم چهارشنبه شب بریم پارک ارم .
از اداره که برگشتیم زنگ زدیم با بابابزرگ و خاله نگار هماهنگ کردیم که ساعت 7:30 توی پارک باشیم.![]()
وقتی رسیدیم رفتی بغل بابابزرگ و از صدای جیغ و هورای آدما ترسیده بودی
حدودا تا 45 دقیقه همین جور بودی . خاله نگار دیرتر رسید پارک و مهدی همش سراغ هلیا رو میگرفت از طرف اداره بلیط قلعه سحر آمیزو داشتم وقتی رفتی اونجا کلی بازی کردی به خصوص استخر توپ .تو و مهدی هلیا تا آخر شب در حال بازی بودید و ساعت 11 شب
هم دلتون نمی خواست بریم .مهدی و هلیا همش میگفتن یه بازی دیگه سوار شیم خلاصه با کلی خواهش راضی شدن . حالا در به در دنبال رستوران و شام بودیم اومدیم سمت خونمون همه جا بسته شده بود ودیگه غذا نداشتن شانسی یه رستوران هنوز باز بود شام گرفتیم و همش می گفتین بریم پارک بخوریم .اومدیم پارک سر کوچمون ولی چون هواسرد بود و تو هم خوابیده بودی همگی اومدن خونه ما (با اینکه خونه حسابی ریخت وپاش بود و هنوز پرده و مبل و ... نخریده بودیم و وسایلا جمع بودن )
در ضمن وقتی اداره بودم بابا بهم پیغام داد و سالگرد ازداجمون رو پیشاپیش تبریک گفته بود و چون میخواست برام گوشی به عنوان کادو
بخره ازم در مورد مدلش نظر خواهی کرده بود .


صبح پنجشنبه هم رفتیم پاساژامیر و کلی برای مدرسه مهدی خرید کردیم و برای تو هم دفتر و مداد رنگی خریدیم
و در نهایت برگشتیم محله قدیمی (میدون امامت ) و از کبابی آهو و شیرینی فروشی اونجا شیرینی خریدیم و برگشتیم خونه .
تو اونروز چشمات کمی قرمز بود و قی کرده بود وقتی شنبه بردمت مهد مربی گفت که چشمات عفونت گرفته
.تو راه برگشت از داروخانه قطره گرفتیم و هم چشماتو با قطره شستشو دادم هم با چایی تازه دم .
ولی چشمات هنوز خوب نشده بود .از طرف دیگه هم برای ماشین ثبت نامیمون مشتری قرار بود بیاد برای همین دوشنبه بابا مرخصی گرفت و تو مهدی موندین خونه . وقتی میخواستم برم بابا تورو برد حموم که بیرون رفتن منو نبینی و گریه کنی .در ضمن بماند که مشتری ماشین هم کنسل شد.من هم ساعت 10 رسیدم اداره![]()
همون روز هم بابا گوشی هم برای خودش سفارش داد هم برای من.وقتی ازاداره برگشتم مثل بچه ها ذوق زده شده بودم . حسین جان ازت ممنونم و امیدوارم سالین سال در کنار هم و بچه هامون به خوشی زندگی کنیم .
آمـــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن 
![]()



سالگرد ازدواج
